حكيم ابوالقاسم فردوسى
95
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
رده بركشيدن هر دو سپاه چون گيو به پيش پدر رسيد ، همهء آن پاسخ پيران را به دو داد و گفت : سپاهيان را بيآور تا رزمگاهى بسازيم زيرا كه پيران را به سوى آشتى ، روى نيست و داد را بر دلش راهى نباشد . ما از هر گونه با او سخن رانديم و هر آنچه گفته بودى ، او را بگفتيم . ليك سرانجام از ايشان گناه پديدار گشت و فرستادهاى را به سوى افراسياب شاه روان ساخت و او را آگاه كرد كه : گودرز و گيو به جنگ آمدهاند و اكنون تو بايد بىدرنگ براى من سپاهى بفرستى . و بدين سان بود كه سپاهى از سوى افراسياب بيآمد و چون ما بازگشتيم ، پيران نيز از جيحون بگذشت . اينك او از براى اين كينه ، كوس بر پيل بسته است و براى جنگ با ما پيش دستى مىكند . گودرز پهلوان كه چنين شنيد ، به گيو گفت : همانا كه پيران از روان خويش سير گشته است . من چشم داشت چنين كارى را از آن بَدنَهان داشتم ، ليك به فرمان كى خسرو - آن شاه گيتى - چارهاى نداشتم جز آن كه چنان كنم . اكنون ديگر شاه نيز دل او را آزمود . من آن هنگام كه شاه فرمود تا سپاه را بدينجا آورم ، داستانى به او گفتم كه : دلت را از مِهر كسى كه دلش با زبانش راست نيست ، بگسل . مِهر پيران تنها براى تركان است و ديگر با اين كارى كه كرد ، شاه ايران يك سره دست از او بشويد . از سوى ديگر ، پيران دلير از پسِ گيو ، همچون شيرى دلير سپاه را براند . چون گودرز بدانست كه سپاه تورانيان برسيد ، كوس بزد و از ريبد به راه بيآمد . از كوه به دشت آمد و سپاه را بدانجا آورد . چون پيران ، سپاه خود را از كنابد براند ، همهجا از آن همه سپاهى تيره گشت . سپاهى چون كوه را ، گروه گروه به آن دشت آورد . سد هزار سوار جوشن ور ترك كه كمر به كارزار بسته بودند ، همگى با نيزه و تيغ هندى در دست برفتند . از دو سو سپاهيان كه كلاههاى آهنين بر سر نهاده بودند ، همچون كوهى بايستادند . ناگهان خروش كارناى برخاست . ديگر گويى كوه از جا بجنبيد . از